حاجزبرباره‌ PDF چاپ نامه الکترونیک
سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵ ساعت ۱۹:۳۶

 دمشق‌ ـ حرم‌ حضرت‌زينب‌(س‌) ـ خرداد 1361
سيدمحسن‌ موسوي‌ كه‌ به‌ استقبال‌ نيروهاي‌ايراني‌ آمده،‌ با نيروهاي‌بسيجي‌ دست‌مي‌دهد و روي‌ آنان‌ رامي‌بوسد. صحن‌حرم‌ مملو است‌ ازمردمي‌ كه‌ به‌ استقبال‌ رزمندگان‌ايراني‌ آمده‌اند، موسوي‌ و حاج‌احمد، داخل‌حرم‌، كناري‌ايستاده‌اند و صحبت‌مي‌كنند. موسوي‌ از آخرين‌ وضعيت‌ تهاجم ‌نيروهاي‌اسرائيل‌ به‌لبنان‌ مي‌گويد. اخوان‌، آن‌سوتر مشغول‌ عكاسي‌ است‌ و تقي‌، سر بر ضريح‌ گذاشته‌ و مي‌گريد.
جنوب‌بيروت‌ ـ خرداد 1361 ـ ژوئن‌ 1982 م‌
گلوله‌هاي‌ آتشزاي‌تانك‌، سينه‌بلند ساختمان‌ها رامي‌درد. دركوچه‌ وخيابان‌، تك‌ وتوك‌ جنبنده‌اي‌ به‌چشم‌ مي‌خورد. جسدي‌ دركنار جوي‌آب‌ افتاده‌است‌. سگ‌ها، به‌دنبال‌ آن‌ ازهم‌ سبقت‌مي‌گيرند. كماندوهاي‌اسرائيلي‌، زودتر به‌جنازه‌ مي‌رسند. دريك‌ چشم‌برهم‌زدن‌، لباس‌هاي‌ جنازه‌ كه‌ پيرمردي‌ سالخورده‌ است‌ و سر در بدن‌ ندارد، پاره‌ پاره‌ مي‌شود. هرآنچه‌ دارد به‌ يغما مي‌رود. سربازاسرائيلي‌، تسبيح‌ را كه‌ ازجيب‌ او درمي‌آورد، تعجب‌مي‌كند. تسبيح‌ را با خنده‌ دور مچ‌دست‌ خودمي‌اندازد، وحشيانه‌ قهقهه‌مي‌زند و اسلحه‌«ام‌ 16» خود را به‌طرف‌ جنازه‌ نشانه‌مي‌رود. ناگهان‌ از آن‌ سوتر، صداي‌ گريه‌ بچه‌اي‌ به‌گوش‌ مي‌رسد. سربازاسرائيلي ‌به‌ آن‌طرف‌ نگاه‌مي‌كند. ازكنار جنازه‌ زني‌جوان‌، دختركوچكي‌ كه‌ شيشه‌ خاك‌گرفته‌ شير در دست‌ دارد، برمي‌خيزد و به‌طرف‌ سربازمي‌آيد. كماندوي‌صهيونيست‌ مي‌خندد و باحركاتي‌ بچه‌گانه‌ به‌ دخترك‌ اشاره‌مي‌كند كه‌ به‌طرفش‌بيايد. بچه‌ كه‌ گريه‌كنان‌ پناه‌مي‌جويد، خنده‌سرباز را كه‌ مي‌بيند به‌طرفش‌مي‌آيد. دريك‌ چشم‌برهم‌زدن‌، گلوله‌سرخ‌، شيشه‌شير را درصورت ‌دختربچه‌ متلاشي‌مي‌كند و دود خون‌رنگي‌ از كله‌ بچه‌ برمي‌خيزد. صداي ‌گريه‌اش‌ ساكت‌ مي‌شود. خون‌ و شير درهم‌مي‌آميزند وبر روي‌ خاك‌ نقش‌مي‌بندند. قهقهه‌ كماندوي‌صهيونيست‌، دركوچه‌هاي‌ بيروت‌ مي‌پيچد.
دره‌ بقاع‌، بعلبك‌ ـ تير 1361
حاج‌احمد همراه‌ با سيدمحسن‌ موسوي‌ سرپرست‌سفارت‌ ايران‌ دربيروت‌، تقي‌ رستگار و كاظم‌ اخوان‌ عكاس‌خبرنگارجمهوري‌اسلامي‌، ازديگران‌ خداحافظي‌مي‌كنند وسوار ماشين‌بنز سفارت‌ايران‌ كه‌ نمره‌ديپلماتيك‌ دارد، مي‌شوند. دوجيپ‌نظامي‌ متعلق‌ به‌ الدرك‌(ژاندرمري‌) لبنان‌ كه‌ افراد مسلح‌ داخل‌ آن‌نشسته‌اند، درعقب‌ وجلو آنان‌ را اسكورت‌ وحفاظت‌مي‌كنند. خبرمي‌رسد كه‌ جاده‌ بعلبك‌ به‌بيروت‌ توسط‌ اسرائيل‌ مسدود شده‌است‌. ماشين‌ سفارت‌ به‌همراه‌ اسكورت ها، به‌طرف‌«اشتوره‌» و ازآنجا به‌سوريه‌ مي‌روند و ازآن‌ طرف‌ به‌ شهر«حمص‌» در شمال‌سوريه‌ رفته‌ و ازآنجا وارد خاك‌لبنان‌ مي‌شوند. ماشين‌ها ازجاده‌ طرابلس‌ به‌طرف‌ بيروت‌ حركت‌مي‌كنند.
جنوب‌ ايران‌ ـ خرمشهر ـ خرداد 1361
شهر درآتش‌ وخون‌است‌. حاج‌احمد متوسليان‌ درحالي‌كه‌ تكيه‌اش‌ را به‌ عصاي‌مچي‌ داده‌، لنگ‌لنگان‌، به‌طرف‌ شهرمي‌رود. ازهرطرف‌ صداي‌ گلوله‌مي‌آيد وخمپاره‌. فرياد«الله‌اكبر» برمي‌خيزد. تقي‌ رستگار خندان‌ ونفس‌زنان‌، به‌طرف‌ حاجي‌ مي‌آيد. حاج‌احمد كه‌ او را مي‌بيند تعجب‌مي‌كند. صورت‌ تقي‌ خاك‌گرفته‌ و برق‌چشمانش‌ از آن‌ميان‌ پيداست‌. به‌حاجي‌ كه‌ مي‌رسد، سعي‌مي‌كند خودش‌ را كنترل‌كند كه‌نمي‌تواند. ردي‌ از اشك‌ برگونه‌هاي‌ غبار گرفته‌اش‌ راه‌ مي‌گشايد. تقي‌ كه‌ مي‌خندد، رو به‌ حاجي‌مي‌گويد:
ـ حاجي‌، حاجي‌ خرمشهر آزادشد... آزادشد...
جنوب‌لبنان ـ شهرصيدا ـ خرداد 1361 ـ ژوئن‌ 1982 م‌
مردم‌، سرگشته‌ وحيران‌، هرآنچه‌ دم‌دست‌شان‌ مي‌آيد برمي‌دارند. كودكان‌، افتان‌ وگريان‌، به‌ دنبال‌ پدر ومادر مي‌دوند. «اف‌ 16»هاي‌ ساخت‌آمريكا، كه‌ ستاره‌«داود» اسرائيل‌ برآنها نقش‌بسته‌، در آسمان‌دودگرفته‌ مانورمي‌دهند. آن‌سوتر، آنجا كه‌روزي‌ اردوگاه‌ آوارگان‌فلسطيني‌ بوده‌، انفجاري‌عظيم‌ رخ‌ مي‌دهد و آتش‌ و دود از آن‌ برمي‌خيزد. جيغ‌ و فرياد دختركان‌ وحشت‌زده‌، كه‌ پاي‌برهنه‌ و با لباس‌هاي‌ نيم‌سوخته‌، از اردوگاه‌ به‌بيرون ‌مي‌دوند، دركوچه‌هاي‌ شهرمي‌پيچد.
تهران‌ ـ فرودگاه‌مهرآباد ـ خرداد 1361
عكس‌امام‌ آويزان‌ برسينه‌ رزمندگان‌مي‌خندد. چشم‌ها را برقي‌زيبا گرفته‌است‌. بر روي‌ پيشاني‌بندهاي‌ سبز نوشته‌ شده‌«يا قدس‌انناقادمون‌» (اي‌قدس‌ ما خواهيم‌آمد) كاظم‌ اخوان‌ كه‌ دوربيني‌ به‌گردن وي‌ آويزان است‌ وساكي‌ بردوش‌ دارد، حاج‌احمد را كه‌ مي‌بينيد به‌طرفش‌ مي‌شتابد. او را درآغوش‌مي‌گيرد و مي‌بوسد. حاجي‌ دستش‌ را مي‌فشارد ومي‌گويد:
ـ خدا خيرت‌بده‌، شنيدم‌ توي‌خرمشهر خوب‌ عكس‌گرفتي‌...
تقي‌ رستگار وسط‌ حرف‌شان‌مي‌آيد. با كاظم‌ وحاجي‌ دست‌مي‌دهد. رو به‌حاجي‌ مي‌گويد:
ـ حاجي‌، بچه‌ها سوارهواپيما شدن‌، اگر خدا بخواد دو سه‌ساعت‌ ديگه ‌توي‌ دمشق‌هستيم‌.
حاشيه‌جنوبي‌ بيروت‌ ـ خرداد 1361 ژوئن‌ 1982م‌
تانك‌هاي‌ اسرائيلي‌، به‌طرف‌ شهر هجوم‌مي‌آورند. فولكس‌ سفيدرنگي ‌كنارجاده‌، زير شني‌تانكي‌ له‌مي‌شود. زن‌جوان‌، كه‌ فرزندكوچكش‌ را برده‌ تا به‌ او آب‌بدهد، وحشت‌زده‌ به‌طرف‌ ماشين‌ كه‌ حالا ورق‌ پاره‌اي‌ ولوشده‌ برروي‌ شانه‌خاكي‌ جاده‌است‌، پيش‌مي‌رود. خون‌ ازجايي‌ كه‌ زماني‌ درِماشين‌ بوده‌ جاري‌است‌. زن‌ برسرزنان‌، برروي‌ خاك‌هاي‌ سرخ‌مي‌افتد. بچه‌كوچك‌ به‌طرف‌ ماشين‌ مي‌رود، گريه‌مي‌كند و بهانه‌مي‌گيرد.
ـ بابا... بابا...
وتانك‌ همچنان‌ به‌طرف‌ بيروت‌ درحركت‌ است‌.
بيروت‌ ـ كاخ‌ رياست‌جمهوري‌ بعبدا ـ تير 1361 ـ جولاي‌ 1982 م‌
بشير جميل‌ رهبرحزب‌كتائب‌، با آرييل‌ شارون‌ وزيردفاع‌ رژيم‌‌صهيونيستي‌، دركاخ‌ رياست‌جمهوري‌ لبنان‌«بعبدا» برسر يك‌ميز نشسته‌اند. گيلاس‌ها از شراب‌سرخ‌ پرمي‌شوند. همه‌ خندانند. قهقهه‌اي‌ مثل‌ همان‌ كه‌ دركوچه‌هاي‌ بيروت‌ به‌گوش‌ مي‌رسيد، فضاي‌ سالن‌ را پركرده‌است‌. همه‌ سرمست‌مي‌شوند. تلويزيون‌ تصاويري‌از جنازه‌هاي‌ زن‌وبچه‌ها را نشان‌مي‌دهد. جميل‌ و شارون،‌ با ديدن‌ صحنه‌هاي‌ بمباران‌هوايي‌ شهرهاي‌لبنان‌، دست‌هاي‌شان‌ را درهم‌ مي‌فشارند ومي‌خندند. جميل‌ رو به‌شارون‌ مي‌گويد:
ـ جداً تبريك‌مي‌گم‌، اين‌ بهترين‌ راهي‌ بود كه‌ ازشر مسلمان‌ها وفلسطيني‌ها راحت‌بشيم‌. مطمئن‌ باشيد اين‌ خدمت‌ شما را فراموش ‌نخواهيم‌كرد...
جاده‌طرابلس‌، بيروت‌ ـ پست‌بازرسي‌ برباره‌ 14 تير 1361
دو‌جيپ‌ ژاندرمري‌ وبنز سفارت‌ايران‌، درمقابل‌ تابلويي‌ كه‌ آرم‌ درخت‌كاج‌ (ارز) روي‌ آن‌است‌ و زيرش‌ نوشته‌شده‌ «الكتائب‌اللبنانيه‌»، متوقف‌شده‌اند. مردان‌مسلح‌، با قياقه‌هاي‌خشن‌ و نگاه‌هاي‌تند، درحالي‌كه‌ از گرما پيراهن‌خود را درآورده‌ و نوارهاي‌ فشنگ‌ وتجهيزات‌ را برخود آويزان‌ كرده‌اند، اطراف‌ماشين‌ مي‌چرخند. تقي‌ رستگار كه‌ پشت‌ فرمان‌نشسته‌، چشم‌درچشم‌ يكي ‌از آنان‌ كه‌ آدامس‌مي‌جود، مي‌دوزد. مردفالانژ دست‌ بر قبضه ‌ام‌ 16 خود مي‌فشارد و آن‌ را به‌تقي‌ نشان‌مي‌دهد. اخوان‌ درحالي‌كه‌ دوربين‌عكاسي‌ را زيرپاهايش‌ پنهان‌كرده‌ است،‌ رو به‌حاج‌احمد مي‌گويد:
ـ كاشكي‌ مي‌شد يك‌ عكس‌ ازشون‌مي‌گرفتم‌. درست‌مثل‌ جنايتكاران‌جنگي‌ آمريكا توي‌ ويتنام‌ شدن‌.
حاج‌احمد مي‌خندد ومي‌گويد:
ـ تو فكر عكس‌گرفتن‌ از اين‌ وحشي‌هاهستي‌، من‌ فكر اينم‌ كه‌الان‌ رفقاي همين‌ها توي‌ بيروت‌، چي‌ برسر مردم‌ميارن‌.
موسوي‌ نگاهش‌ به‌فرمانده‌ پست‌بازرسي‌ است‌ كه‌ با بي‌سيم‌ صحبت‌مي‌كند ونگاه‌ تندي‌ به‌ آنها مي‌اندازد. برمي‌گردد رو به‌ حاج‌احمد ومي‌گويد:
ـ فكركنم‌ اوضاع‌ خراب‌باشه. اين‌جور كه‌ پيداست‌ و يك‌ساعت‌ نگه‌مان‌ داشته‌اند، قصد ندارند ولمون‌كنن‌...
اخوان‌ به‌ اومي‌گويد:
ـ خب‌ آقاسيد، كارت‌سفارت‌ رو نشونشون‌ بده‌ و بگو كه‌ ما مصونيت سياسي‌ داريم‌. همه‌جاي‌ دنيا حتي‌ وسط‌ جنگل‌هاي‌آفريقا هم‌ مصونيت‌سياسي‌ سرشون‌ميشه‌...
موسوي‌ نگاه‌ معني‌داري‌ به‌ اومي‌كند ومي‌گويد:
ـ اونجا جنگل‌هاي‌آفريقاس‌ واينجابيروته‌ واينها هم‌ سگ‌هاي‌وحشي‌ فالانژيست‌ كه‌براي‌ خوش‌آمداسرائيل‌ اين‌ همه‌جنايت‌ درحق‌هموطنان ‌خودشون‌ رواداشتند. مصونيت‌سياسي‌ چه‌مي‌فهمند چيه‌، وقتي‌ با مردم‌خودشون‌ اون‌طوري‌ وحشيانه‌ برخوردكنن‌، با ما چي‌مي‌كنند، الله‌اعلم‌.
بيروت‌ ـ منطقه‌ شيعه‌نشين‌ ضاحيه‌ ـ تير 1361 ـ جولاي‌ 1982 م‌
انفجاري‌عظيم‌، تكه‌هاي‌بدن‌ اجساد را به‌اطراف‌ پرت‌مي‌كند. صداي‌ جيغ‌ و داد به‌گوش‌مي‌رسد. هواپيماهاي‌اسرائيلي‌ كه‌ مأموريت‌بمباران‌ را به‌اتمام‌ رسانده‌اند، درآسمان‌ اوج‌مي‌گيرند. در دوردست‌، در بيروت‌غربي‌، اجسامي‌كوچك‌، درآسمان‌ چرخ‌مي‌خورند. به‌ زمين‌ كه‌مي‌افتند، همه‌ جا را آتش‌ و انفجار فرامي‌گيرد و زمين‌مي‌لرزد.
شارون‌، بشير جميل‌ را درآغوش‌مي‌گيرد و درحالي‌كه‌ سوار بر هلي‌كوپترنظامي‌ اسرائيلي‌ مي‌شود، از پشت‌شيشه‌، دو انگشت‌ خود را به‌علامت‌ پيروزي‌ به‌ او نشان‌مي‌دهد و پس‌ ازآن‌، هر دو دستش‌ را به‌ عنوان‌ اتحاد، بالاي‌ سرخود درهم‌ مي‌فشارد ومي‌خندد. بشير جميل‌ سوار بر بنزمشكي‌ خود، همراه‌ با گاردحفاظت‌ كه‌ بر روي ‌ماشين‌هاي‌شان‌ پرچم‌كتائب‌ به‌چشم‌ مي‌خورد، دركنار درياي‌مديترانه‌، از دروازه‌اي‌ بزرگ‌ كه‌ كماندوهاي‌تفنگدار اطراف‌ آن‌را گرفته‌اند، واردمي‌شود. پرچم‌آمريكا برفراز ساختمان‌سفارت‌ در بخش‌غربي‌بيروت‌ دست‌خوش‌باد، شادمانه‌مي‌رقصد.
جاده‌طرابلس‌ به‌طرف‌ شمال‌ ـ 14 تير 1361
دوجيپ‌نظامي‌ گروه‌حفاظت‌ ژاندارمري‌لبنان‌ درحال‌ برگشت‌هستند. در دوردست‌، بنز سفارت‌ايران‌ ديده‌مي‌شود. درهاي‌ ماشين‌ بازاست‌ ولي‌ كسي‌ درآن‌ به‌چشم‌ نمي‌خورد. آن‌سوتر، چند نيروي‌فالانژ، زن‌جواني‌ را كه‌ همراه‌ بابچه‌اش‌ مي‌خواهد از بيروت‌ خارج‌شود، بازور به‌داخل‌ مقرخود مي‌كشانند. زن‌ جيغ‌مي‌زند و ازديگر نيروهاي‌ فالانژ كه‌ اطرافش‌ايستاده‌اند استمدادمي‌طلبد. آنها برايش‌ دست‌ تكان‌مي‌دهند و به‌فريادهاي‌ اومي‌خندند. لگدي‌ بر بازوي‌ زن‌ مي‌خورد وكودك‌ نقش‌برزمين‌ مي‌شود. صداي‌جيغي‌ در شمال‌بيروت‌ منطقه‌تحت‌سلطه‌ فالانژيست‌ها، مي‌پيچد.
كارت‌ديپلماتيك‌ سفارت‌ايران‌ كه‌ عكس‌ موسوي‌ روي‌ آن‌ نقش‌بسته‌، بر روي‌ زمين‌ افتاده‌است‌. فالانژي‌ آن‌ را برمي‌داد، درجيب‌ خودمي‌گذارد وسيگارش‌ را دودمي‌كند . لاستيك‌هاي‌ماشين‌ پنچر و بدنه‌اش‌ ازگلوله‌ سوراخ‌ شده‌است‌. هيچ‌چيز از وسايل‌ وخودسرنشينان‌ به‌چشم‌ نمي‌خورد. مزدورفالانژ، با قهقهه‌اي كريه، رگباري‌ روي‌ ماشين‌مي‌بندد.
حميد داودآبادي
ماهنامه فكه - تير 1379


 
طراحی، اجرا و پشتیبانی : نوید ایرانیان